فارس ادز
خواب گل سرخ - قسمت چهل و هفتم

خواب گل سرخ - قسمت چهل و هفتم

ویرایش: 1396/10/9
نویسنده: chaampol
آیا تا به حال به باران گفته ای نبار !
نمی بارد ؟...

آیا تا به حال به آفتاب گفته ای نتاب !
نمی تابد ؟...

تا به حال به ابر گفته ای برو !
براستی می رود ؟...

نه !...هرگز !


هر کس ، کار خود را انجام می دهد ، و جهان ؛ روال عادی خود را دارد.

وقتی که دلی می تپد ، دیگر کار از کار گذشته است !

وقتی که دل ، برای چیزی یا کسی
می تپد ، آنچنان به تپش خویش ، ادامه می دهد ، که یا بایستد یا به سرانجامی برسد...

من منتظر یکی از این دو واقعه بودم...گرچه میدانستم هنوز ، چند نفر در خانه ، به من نیاز دارند ؛ پس حالا ؛ وقت ایستادن قلبم نبود !

هرگز در زندگی، این نوع تپش دل را تجربه نکرده بودم.

من مطمئن بودم که عشق رمانتیک ، مثل آنچه در کتاب ها می نویسند ، هرگز ، وجود ندارد.


آنگونه تپش های دل ؛ گر گرفتن صورت ، منتظر بودن ، بیقراری ؛ عطش و آتش .... مدام به ساعت نگریستن !

نه من به این چیزها اعتقاد نداشتم !

من به واقعیت بی رحم اطرافم ، اعتقاد داشتم.

من به مادری که هر روز کوچک تر و مچاله تر می شد و به قول خودش ، داشت در یک قوطی کبریت جای می گرفت ، اعتقاد داشتم.

من به مردی باور داشتم که در اوج قدرت ، کم کم به خوابی ناشناخته فرو می رفت.
خوابی که نه بیداری اش ، معلوم بود ؛ نه کابوس و رویاهایش...
.

من به دختر نوجوانی اعتقاد داشتم که معلوم نبود ، تا کی می خواهد از خانواده اش بگریزد !

مینا ، دختر باهوشی بود ، اما آنچنان از خانواده ، رنجیده بود ، که تا اسم مادرش می آمد ، شروع به گریه
می کرد...

و من نمی توانستم به زور ، او را پیش خاله ام برگردانم !

من واقعیت بی رحم اطرافم را می دیدم ، و دیگر وقتی نداشتم که به عشق رمانتیک کتاب ها فکر کنم.

به رومئو و ژولیت که به خاطر هم ،
می میرند...

به مجنون ، که به خاطر لیلی ، سر به بیابان می گذارد...

به فرهاد ، که به خاطر شیرین ، تیشه را بر فرق خود می کوبد !

من آنچنان درگیر ادمهای طفلکی دور و برم بودم ؛ که می دانستم محسن ، برای همیشه ، جایی در اعماق قلب من باقی خواهد ماند ،

ولی هرگز ، به خاطر او نخواهم مرد...

و هرگز به خاطر او ، کسی را آزرده نخواهم کرد.

حسی در درونم می گفت ؛ حضور من ، در شهرش ، مادرش را آزرده می کند.

می دانستم از قوم ما نیست ،
و می دانستم که مادران ، معمولا دختری از قوم خود را ، ترجیح می دهند ...

و می دانستم که تا آخر عمر دلتنگش هستم ؛ و خواهم بود...از وقتی رفت ؛ هر لحظه بیشتر...

تازه میفهمیدم که چه تکیه گاه محکمی برایم بوده است... بدون اینکه هرگز اعتراف ، یا تشکر کنم.





دلم به یادش بود.. زیاد....ولی فعلا تحمل ؛ صبوری ؛ و دعا....

تنها کاری که از دستم برمی آمد....چاره ی دیگری نبود ! اطرافم ؛ همه به کمک همدیگر ، نیاز داشتیم...

دلم قد دنیا هم که برایش تنگ میشد ؛ ابر و باد و خورشید و فلک ؛ فعلا ساکت بودند ؛ کاری نمیکردند ؛ آنها هم منتظر معجزه ای بودند شاید...

در خانه ماندم ، و زندگی با روزمرگی هایش ، ادامه داشت ؛...



تا آن روز ، آن روز کذایی !
آن روز که فکر نمی کردم به این زودی باشد...

صدای جیغ مریم !

انگار خدا را صدا می کرد...
گویی صدای بشر نبود !

صدای تمام فرشتگان دنیا با هم بود ، که از دلتنگی خدا ، عجز و ناله می کردند !

نفهمیدم چه شد ...

پله ها را دو تا یکی ، پایین دویدم.

زن همسایه ؛ زودتر از من رسیده بود،
او هم نگران...

گفتم : چی شده ؟!
مریم گفت : رفت ! صدایش انگار از جایی دوردست می آمد.

صدای همیشگی مریم نبود.انگار تمام عاشقان جهان ؛ در صدایش بغض کرده بودند....

ساک خریدش ؛ روی زمین افتاده بود.

گفتم : چی ؟!

گفت : حامدم رفت !

سیبی از ساک خریدش ، بیرون افتاده بود.

گفت : فقط یه دقیقه پیشش نبودم ،
بهم گفت : دلم سیب می خواد ، رفتم بگیرم ! خیلی زود برگشتم...

اما صبر نکرد !

به تخت نگاه کردم...

حامد ؛ مثل این بود که سال ها ، به سنگ بدل شده است !

انگار هرگز وجود نداشت !
شبیه یک آدم خفته ، نبود !
شبیه مرده هم ، نبود !...

انگار کسی ، وردی درگوشش خوانده ؛ و او را با خود برده بود !

به جایی در ناکجا آباد افق های دور ؛ که ما نمیشناختیم ؛...
جایی در آنسوی زمان.

بی خداحافظی !

و درد این بود ! ...




منبع: @chista_yasrebi_official - کانال رسمی خانم چیستا یثربی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره خواب گل سرخ - قسمت چهل و هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام خانم چیستا یثربی ، رمان خواب گل سرخ ، دانلود رایگان