صفحه اصليفروشگاهفروشندگانبازاريابيدرج بنر ويژهاخبار و مقالات ايستگاه آگهيآگهي دهندگانتالار گفتمانتماس با مادرباره ما

 

خواب گل سرخ - قسمت چهل و نهم 11589

خواب گل سرخ - قسمت چهل و نهم چراغ های خانه روشنند ،
چراغ های خیابان ، روشن تر.
من کنار پنجره ام و به بیرون نگاه می کنم.
کتری برای خودش آرام آرام روی اجاق گاز ، قل قل می کند ، مثل قلب من...
یکنفر در درونم می گوید :
|بلند شو مانا ، الان میترکه|.
چی میترکه ؟!
|کتری میترکه| !
نه قلب منه که داره میترکه !
به بیرون نگاه می کنم...
از طبقه ی پایین ، دیگر صدای گریه به گوش نمی رسد ، همه چیز آرام است.
انگار خواب گل سرخ حامد ، همه ی ما را به خواب زمستانی فرو برده است.
دستگاه هایی به او وصل کرده اند ، مریم نگذاشت او را به بیمارستان ببرند.
دکتر می خواست یک پرستار تمام وقت اینجا باشد.
مریم گفت : خودم پرستاریشو می کنم.
با این وجود ، روزی دو ساعت ، یک پرستار مرد حرفه ای ، سر می زند و همه چیز را چک
می کند.
اما درباره تصمیم حامد...
هرگز نفهمیدیم چه بود !
مریم ؛ به وکیل گفته بود که نمی خواهد نامه باز شود !
وکیل گفته بود : این حق قانونی حامد است ، نامه باید در حضور مریم ، خوانده شود !
مریم گفته بود : جواب نامه هر چه باشد ، من کنار گل سرخم می مانم !
دستگاه ها را باز نمی کنم...
اتفاقی ناگهانی برای وکیل افتاد که باید فوری به خارج از کشور می رفت ، ظاهرا پسرش در آمریکا، دچار مشکل شده بود ، شاید آن اتفاق آنقدر مهم بود که وقت نکرد قبلش نامه را بخواند.
گفت : بر می گردم ، بعد...
ما نفهمیدیم حامد درون نامه چه نوشته بود !
اما می دانستیم که یک روز می فهمیم.
بالاخره وکیل از خارج، باز می گشت و نامه باز می شد ؛...
ولی تا آن موقع ، مریم ، کنار حامد نشسته بود و نزدیک گوشش زمزمه می کرد ،...
از کودکی هایشان می گفت و نمی دانم چه می گفت !
و نمی خواستم بدانم...
محسن می رفت و می آمد.
تمام کارهای خانه ، روی دوش او بود ، چه کارهای مردانه و چه زنانه.
اصلا انگار فقط او بود و این دو خانه !
انگار همه دچار خواب بودیم ، جز او !
محسن ، مثل نسیم می آمد و همه ی پنجره های بسته ی دو خانه ، رو به باغ ها ، باز
می شد...
و من هر بار که می آمد ، فقط حس می کردم عطر بهار ، وارد اتاقها می شود.
همین !...

چیزی به هم نمی گفتیم ، یک نگاه پنهانی کافی بود تا حال هم را بفهمیم... انگار روح ما دو نفر ؛ دستهایشان به هم گره خورده بود.
در این شرایط ، حرف زدن درباره ی هر چیز دیگر ، خنده دار بود !
به خصوص با صدای گریه های مدام عسل ، که دلیلش را اصلا نمی فهمیدم !
انگار چیزی را از پیش حس کرده بود ،
که مدام، سرش را روی زانوی من ،
می گذاشت،گریه می کرد و می گفت:
هر جا میری ، منم ببر ! قول میدی؟!
منتظر وکیل حامد بودیم که زودتر از خارج باز گردد.
نه برای اینکه خسته شده بودیم ، نه!....
فقط می خواستیم ببینیم تصمیم حامد ، به سرنوشت کس دیگری مثل مریم و عسل هم ، ربط پیدا می کرد ؟
مریم ، جوان بود ، حتما خواستگارانی می آمدند، و عسل به حمایت پدرانه ، نیاز داشت.
مریم ؛ اما عاشق بود ،
و دلم می خواست بدانم ، تصمیم حامد در این وضعیت بحرانی چه بوده !
تصمیم درباره زندگی خودش یا دیگران ؟!
از آن روزها ؛ چیز زیادی یادم نمی آید ، جز لحظه های انتظار طولانی ، که پشت هم آمدند و رفتند ،...
تا آن روز مهم ، که محسن به من گفت :
کجا میری این وقت غروب ؟
در دلم گفتم : نپرس !...

تاریخ ثبت مقاله: 1396/10/9    تاریخ به روزرسانی مقاله: 1396/10/9
منبع: @chista_yasrebi_official - کانال رسمی خانم چیستا یثربی
بازديد: 297
امتیاز: 0
نام کاربری نویسنده: chaampol

 

اشتراک گذاری این مطلب در لینکدین   اشتراک گذاری این مطلب در فیس بوک   اشتراک گذاری این مطلب در تویتر   اشتراک گذاری این مطلب در کلوب   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل بوک مارک   اشتراک گذاری این مطلب در یاهو   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل پلاس وان   ارسال این مطلب به ایمیل دوستان


لطفا به متن فوق امتیاز دهید:






شما می توانید درباره مقاله فوق نظر دهید:


کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام خانم چیستا یثربی ، رمان خواب گل سرخ ، دانلود رایگان

 

سفر به جام جهاني روسيه ...

دروه غيرحضوري ساخت کسب و کار آنلاين ...