صفحه اصليفروشگاهفروشندگانبازاريابيدرج بنر ويژهاخبار و مقالات ايستگاه آگهيآگهي دهندگانتالار گفتمانتماس با مادرباره ما

 

خواب گل سرخ - قسمت پنجاه و یکم 11587

خواب گل سرخ - قسمت پنجاه و یکم آن معبر نورانی در کنج کوه بلند ؛ همیشه به من آرامش می داد.
برای همه دعا کردم ، حتی برای خودم !
کمی سبک شدم.
از پیچ کوه پایین آمدم ؛ پایم را به خیابان گذاشتم.
باز هم زندگی عادی...
ناگهان ، ماشین محسن را آن سوی خیابان دیدم...
یعنی منتظرم بود ؟
از کی ؟
چیزی در قلبم ، فرو ریخت.
شاید حس خوب اینکه یکی ، منتظرت باشد ، ساعتها !
چه حس عزیزی بود !
هرگز تجربه اش نکرده بودم !
برای اولین بار ، بدون ترس و دغدغه ، پایم را در خیابان تاریک گذاشتم.
می دانستم تردد ماشین و موتور ، به این سمت ، ممنوع است.
از آن سوی محسن ، ماشین ها شروع می شد و زندگی و تمام جهان...
می خواستم به او بگویم که چقدر عزیز است !
محسن ، در ماشین را ، ناگهان ، باز کرد.
انگار داشت داد می کشید !
انگار سر جهان داد می کشید !
نفهمیدم چرا ؟!
چه شده ؟!....
این منم ؟!
این منم که کف خیابان افتاده ام ؟....
این خون من است که روی سنگفرش شب ؛ به رنگ سیاه دیده می شود ؟
نه رنگ گل سرخ ؟
به خودم نهیب می زنم :
| بلندشو دختر !
آدم با یک افتادن که نمی میرد ؛ بلند می شود ! ...|
به خودم می گویم : یه کم ، خونه....
نترس !
ولی از کجا ؟!
این همه خون ؟
از من ؟!... چرا ؟
من که فقط رفته بودم دعا بخوانم !
آخرین چیزی که یادم می آید ، فریاد های محسن است :
| نفس بکش !...
نفس بکش مانا !
یا ابوالفضل !
بمون مانا !
نفس بکش|...
چیزی نیست دخترم !...
انگار صدای پدرم است که از زبان محسن به گوشم می رسد...
|چیزی نیست. نترس !...|
و صدای کسی که داد می زند :
| موتوره ممنوع آمد... مغز دختره رو له کرد !
خوبه گرفتنش !|
و دیگری : |طفلی داره جون میده کف خیابون !
به اورژانس نمی کشه کارش...|
و سومی : | آقا ببرینش بیمارستان ؛ اورژانس اینجا دیر میاد ! میمیره ها !| ....
دیگر ، چیزی یادم نیست ، جز صدای قل قل کتری ، تاریکی ؛ سکوت ؛ خواب...خواب خوب...
با بوی دست های محسن ، عطر گل سرخ...
کسی صدایم کرد ، سلام...
حامد بود !
گفتم : سلام !
من مردم ؟!
گفت : نه هنوز !
گفتم : سردمه !
گفت : تازه اولشه.
گرم میشی... چشماتو ببند !
بستم...
.
محسن داد می زد : نخواب ؛ نخواب !...
داریم میرسیم بیمارستان.
نخواب گلم !...
نخواب مانا جان !
| گل سرخ ؛ زمستان ها می خوابد ، محسن جان ! بگذار کمی بخوابم...
من خیلی کم خوابیده ام |
|یا خدا ؛ یا خدا... نخواب ! |
دیگر صدای محسن را نمی شنیدم ؛ پدرم گفت :
|شب به خیر گلم !| .
و در اتاقم را بست ، و همه جا تاریک شد.
پدر که شب به خیر بگوید ؛ یعنی باید خوابید ؛ دیگر سردم نبود ؛ دیگر صدای حامد هم نبود ؛ گل سرخ ، به خواب رفته بود.

تاریخ ثبت مقاله: 1396/10/9    تاریخ به روزرسانی مقاله: 1396/10/9
منبع: @chista_yasrebi_official - کانال رسمی خانم چیستا یثربی
بازديد: 484
امتیاز: 0
نام کاربری نویسنده: chaampol

 

اشتراک گذاری این مطلب در لینکدین   اشتراک گذاری این مطلب در فیس بوک   اشتراک گذاری این مطلب در تویتر   اشتراک گذاری این مطلب در کلوب   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل بوک مارک   اشتراک گذاری این مطلب در یاهو   اشتراک گذاری این مطلب در گوگل پلاس وان   ارسال این مطلب به ایمیل دوستان


لطفا به متن فوق امتیاز دهید:






شما می توانید درباره مقاله فوق نظر دهید:


کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام خانم چیستا یثربی ، رمان خواب گل سرخ ، دانلود رایگان

 

بازاريابي با اينستاگرام ...

دروه غيرحضوري ساخت کسب و کار آنلاين ...